بانک اطلاعات پزشکی پاراسات Medical Database Parasat

شمایل

* تشریح بیماریها * اخبار روز پزشکی * مسائل خانوادگی * خواندنیها از شهرستانها

هاتیجا… دلنوشته های دختر ترکمن

فصلی نو…

 

وقت رفتن نزدیکه  وتو هنوز چمدانهایی که با خودت آورده ای حتی باز نکرده ای!…شتاب کن!

وقت رفتن نزدیکه  وتو باید چمدانها را خالی کنی!….شتاب کن…باید برای رفتن آماده بشی واین بار هم بار سفرت جز چمدانهای خالی چیز دیگری نیست!..

شتاب کن!…اینجا سرزمین تو نیست!…اینجا سرزمین دانایان، سرزمین فرزانگان وسرزمین اسطوره هاست!!!

 

سالهاست که بار سفر بسته ای!…

خسته ای، می دانم، سالهاست که خسته ای!…تن خسته ، ذهن آشفته وروح پریشانت را می خوانم، سکوتت را می شناسم وعمق غمت را خوب می دانم…

سالهاست که بار سفر بسته ای وروح خسته وپریشانت را آواره جاده ای هزار سو کرده ای، فقط به امید یافتن راهی برای رسیدن به انتهای جاده!

می دانم که روح آشفته وپریشانت می داند انتهای جاده شاید مقصد باشد!!!

سالهاست که که مسافری، سالهاست که این روح خسته وپریشان واین چمدانهای پر را بدوش کشیده ای ….چمدانهایت را خالی کن ، اینجا آخرین ایستگاه بود!…ونقطه آغاز!…آری آغاز…

 

اینجا(سرزمین اسطوره ها) روزگاری زادگاه تو بود،سرزمین دوران کودکی ات !!!

سرزمینی که بزرگانش از بالای منبرها به دیگران مینگرند و خود، تنها مالکان منبر ها بودنند. وکودکانشان جز میراث خوار بزرگان هیچ نیستند، میراثی انبوه از چراهای بی پاسخ!…و روحهایی جستجوگر چرا؟!!! اینجا همه بدنبال چرا هستند وروح ها همیشه تشنه؟!!! وتو دخترکی مغرور با روحی سرکش با چراهای بی پاسخ که بزرگترین چرای کودکی ات معنای نگاه بزرگان بالای منبر بود؟ و روح تو سرکش تر از تشنه ماندن !… وتلاش تو برای پاسخی که جز نا امیدی روحت ثمره ای نداشت…

 

وتو میدانی، معنای نگاه بزرگان این سرزمین جز «حقیر نگرسیتن» و لبخندهایشان جز «تمسخر» پای منبر نشینان تشنه روح و تشنه ی حقیقت هیچ نیست!

سالهاست بار سفر بسته ای وشاید این سرزمین خاطره دخترک مغرور با روحی سرکش که رویایی جز ،بر بالاترین منبرها بودن ، را نداشت به خاطره ها سپرده….

 

می دانم،سالهاست که سرزمین اسطوره ها را ترک کرده ای، سرزمینی که میراثی جز «چرا» نداشت! همسفرت روح سرکش و ناامیدت بود و توشه راهت جز چمدانهای خالی هیچ نبود و مقصدت، جاده ای هزار سو که انتهای هیچ راه پیموده ایی، مقصد نبوده…

 بارها در جاده مسیر رفته را دوباره طی کرده ای وبارها همسفرانی داشتی که مقصدشان فقط «ایستگاه هی» بین راه بود!!! می دانم که حاصل  سفرت جز  خستگی روحت و چمدانهایی که هر روز سنگین تر میشدند چیز دیگری نبود. خیلی وقته که چمدانهای خالیت پر شده اند…

 

 بعد از سالها سفر، دوباره به سرزمین اسطوره ها پا گذاشته ای… شاید ندایی شنیدی!…

اینجا هنوز منبرها بر پا هستند و بزرگان بر بالای منبر!… اینجا کودکانی را میبینی که پا بر منبرها گذاشته وبالا می روند!!! ولی اینجا هنوز«چرا» ها بیداد میکنند و روح ها هنوز «تشنه» مانده اند! اینجا هنوز هم پای منبر ایستادگان «حقیرانه» نگریسته میشوند! اینجا هنوز هم جز «چرا» پاسخ دیگری نیست!

می دانم که می دانی،  اینجا دیگر سرزمین تو نیست! جاده به انتظار نشسته، و می دانم که روح سرکشت ، سرکشی اش  را جایی در «جاده» رها کرده است!!! وچمدانهای خالی ات پر از توشه راه شده اند…

 

میدانم که میدانی، روح خسته ات، خسته تر از آن است که بار دیگر همسفرت باشد!… شتاب کن!…وقت رفتن نزدیک است و تو هنوز چمدانهایی که با خودت آورده ای حتی باز نکرده ای! چمدانهایی که طی سالها سفر، پر از سوغات سرزمین های «صبر»، «محبت»، «عشق وگذشت»، «صداقت» و «دوست داشتن» شده اند و تو باید اینجا، آخرین ایستگاه ، چمدانهایت را خالی کنی؟!! شاید کودکان اینجا روزی بخواهند پا بر جاده بگذارند! شاید آنهابتوانند،  با چمدانهای پر از توشه راه زودتر  به مقصد برسند! چمدانهایت را خالی کن!…

 

شتاب کن !… باید برای رفتن آماده بشی، واین بار، بار سفرت جز چمدانهای خالی چیز دیگری نیست!!!

شتاب کن !… وقت رفتن نزدیکه  واین بار جز خودت همسفر دیگری نداری!!!

**********************  

 

سالهاست که کتابها رو بستی! وگاهی فقط کتابها رو ورق میزنی تا خاطره  کتاب خوندن فراموشت نشه! سالهاست که فقط عطش «تجربه کردن» داری، نه «تجربه آموختن»!!!

 می دانم!… تو سالهاست که برای ساختن «چرا» تلاش نمی کنی! وفقط به دنبال پاسخی، و می دانم!… که تو برای مشکلترین «چرا» ها آسانترین جوابها رو پیدا کردی!!!

 می دانم !…که، نمی دانی چرا؟ فکر میکنیم برای بزرگ بودن ، باید مثل «بزرگان» فکر کنیم!… در حالیکه بزرگی ای جز «انسانیت» نیست!… و انسانیتی بالاتر از «انسانیت کودکان» !!!

 می دانم!… که ، نمی دانی چرا؟ فکر میکنیم  برای بزرگ بودن حرفهامون باید «پیچیده» باشه!… در حالی که بزرگترین وپیچیده ترین حرفها با همین «کلمات ساده » ساخته میشن !!!

 می دانم!… که ، نمی دانی چرا؟ برای دانا شدن باید از خودمون «دور» بشیم!… در حالی که همه اسرار دانایی در وجود خودمونه !!!

 می دانم!… که ،نمی دانی چرا صادقانه ترین وزیباترین حرفهامون پیش «دانانمایان» ، نشان از «بیخردی»ه !!!

می دانم!… که طی سالها سفرت هیچ دانایی رو فرزانه تر از «حلاج» نیافتی!… که گفت: « اناالحق »!!!

 می دانم!… که باور داری انتهای جاده نزدیکه و اونجاست که تو هم  میتونی بگی:« اناالحق » !!!

 

                                                                                                 « هوالحق ».

 

منبع :  هاتیجا 

 

Advertisements

دسته‌بندی شده در: آخـریـن مـطـالـب پـزشـکی, خواندنـیـها از شـهرسـتانهـا

RSS پزشکی

بخشهای تخصصی

RSS تیتر اخبار جدید پزشکی

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

آرشیو

آمار سایت

  • 2,607,813 hits
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: