بانک اطلاعات پزشکی پاراسات Medical Database Parasat

شمایل

* تشریح بیماریها * اخبار روز پزشکی * مسائل خانوادگی * خواندنیها از شهرستانها

خدیجه در آتش-به قلم دکتر ع. دیه جی

این اتفاق 21-22 سال پیش رخ داد، پیش از آن که بسیاری از خوانندگان جوان من متولد شوند. در یکی از روستاهای ترکمن صحرا دختری بود بنام بی بی خدیجه  که حادثه دردناکی برایش رخ داد و سرنوشت شومی برایش رقم خورد. آن موقع گزارشی داستانی در مورد آن ماجرا  نوشتم و  در اردیبهشت سال 1368 شماره 14 مجله سروش نوجوان به همراه داستانی از خود خدیجه  به چاپ رساندم. بعدها آن گزارش را در نشریه صحرا نیز منتشر کردم. در حال حاضر متن فوق را با کمی تغییر در  وبلاگ خود آورده ام که خوانندگان گرامی می توانند در صورت علاقمندی به مطالعه آن بپردازند و با  زندگی یاس آور و سرنوشت جانسوز یک دختر اهل قلم ترکمن آشنا شوند که امروز اگر در میانمان بود بی شک یکی از نویسندگان خوب دیارمان می شد. 

 

 آغاز گزارش داستانی:

 

 توی مینی بوس نشسته بودم و به همراه مسافران دیگر از جاده سنگلاخی که دو سویش را سبزه و چمن پوشانده بود پیش می رفتم. باید چند روستا را پشت سر می گذاشتم تا به «قورپیلجه» می رسیدم؛ روستایی که در آن خدیجه زندگی کرده بود، روستایی که من فقط در نامه های خدیجه اسمش را دیده بودم. دلم برای رسیدن به آنجا بی تابی می کرد و شاید مسافران متوجه بی تابی من شده بودند که زن و مرد با کنجکاوی به رویم نگاه می کردند. شاید هم با این کیف سامسونت که در دست داشتم برایشان سوال شده بود که به عنوان یک غریبه پی چه کاری آمده ام.

 

بله از شهری که من زندگی می کردم یعنی از بندرترکمن تا به آن سو سه ساعتی فاصله بود. البته من چند ماه قبل قصد داشتم که سری به آنجه بزنم، از همان موقعی که آن خبر جانگداز را شنیده بودم.  اما دوری راه و و خیل کارهای انباشته ام این اجازه را به من نداده بود. من باید فرصت خوبی برای این کار می گذاشتم تا بتوانم به طور کامل از چند و چون ماجرای مرگ خدیجه آگاه شوم.

 

اولین بار که خبر مرگ او را شنیده بودم هیچ فکر نمی کردم که خودکشی کرده باشد؛ چرا که دور از انتظار بود که دختری چهارده ساله با آن همه آرزو دست به چنین عمل شومی بزند. آن هم دختری که آن داستانهای شیرین را می نوشت، همان داستانهایی که برای برنامه قصه ما در بخش ترکمنی رادیو گرگان می فرستاد. من چندین بار داستانهای خدیجه را با صدای خودم از رادیو خوانده بودم و آشنایی و ارتباطمان از همان طریق بود. او جزو چند نوجوان قصه نویسی بود که آینده خوبی انتظارش را می کشید. در نامه هایی که خدیجه می نوشت بزرگترین آرزویش این بود که روزی نویسنده خوبی  بشود. اما چرا یکدفعه او از آن  آرزوی زیبایش چشم پوشی کرد؟ حتما مشکلی در میان بود

 

همکارانمان که چند روز پس از فوت او گذارشان به خانه آنها افتاده بود، این جواب را آوردند.

 

         جواب درست و روشنی نشنیدیدم؛ یکی می گوید همه چی اتفاقی بوده، یکی می گوید مریض بوده. یکی می گوید به بهانه های کوچک کتکش می زدند. یکی می گوید جلوی قصه نوشتنش را می گرفتند و او هم خودسوزی کرده و

 

         حالا فکر می کنید کدام درست است؟

 

         چه می دانیم. بیشتر که سوال می کردیم، خانواده اش ناراحت می شدند. ما هم خیلی فرصت نداشتیم که سر و ته قضیه را در بیاوریم.

 

واقعا چه اتفاقی رخ داده بود؟ چه مسائل و مشکلاتی در میان بودند؟ خدیجه بی آنکه به آرزویش برسد رفته بود و وظیفه ما بود که دست کم قسمتی از آرزوهایش را برآورده سازیم و حداقل یکی از قصه هایش را به همراه شرح حالی از زندگی اش در کتابی یا مجله ای به چاپ برسانیم.

 

         قورپیلجه!

 

راننده بود که با صدای خشن خود داد می زد. پیاده شدم.  روستای قورپیلجه فضایی باز داشت با خانه هایی فاصله دار از هم ،  اکثرا یک طبقه و آجری ، با بامهای شیروانی.  جلوی خانه ای آلاچیقی به چشم می خورد و سگ سفید پیری که در سایه  آن چرت می زد.

 

بی آنکه آدرسی داشته باشم رو به سویی حرکت کردم تا از کسی بپرسم که خانه مرحوم «بی بی خدیجه ارمشی» کجاست؟ جلوی دکان کاهگلی روستا با جوانی متین و باوقار آشنا شدم و مقصدم را با او در میان گذاشتم. اسمش حاجی مراد بود. او که خود نیز به فرهنگ و ادب ترکمن علاقمند بود از کاری که می خواستم بکنم خوشحال شد و گفت: من کمکت می کنم.

 

سوار بر موتور او  به خانه ارمشی رفتیم. آنجا کسی نبود. درهای خانه بسته و حیاط بدون دیوار، ساکت و خلوت بود. همسایه شان گفت که پدر و مادر خدیجه برای کاری به روستای دیگری رفته اند. چند بچه گفتند:« یعقوب، یکی از برادرهای  خدیجه در مدرسه درس می خواند.» آنجا رفتیم. اجازه یعقوب را از مدرسه اش گرفتیم و با هم قدم زدیم. یعقوب هشت نه سال بیشتر نداشت و ساکت و آرام و خجالتی بود و کم حرف می زد آن طور که می گفت چشمهایش ضعیف بود و درد می کرد. او در مورد مرگ خدیجه جواب روشنی به ما نداد. آخر سر هم گفت: «برادر بزرگم ، رجب محمد بهتر می داند. او در مدرسه راهنمایی روستای «سلطان علی» درس می خواند و ساعت یک ظهر برمی گردد

 

من و حاجی مراد از یعقوب جدا شدیم. او به مدرسه اش برگشت. من و حاجی مراد در روستا دوری زدیم و ساعت یک با موتور به طرف خانه ارمشی رفتیم. سگهای روستا دورمان را گرفتند و عوعو و داد و فریاد راه انداختند و دندانهای تیزشان را نشانمان دادند. دو پسربچه ناگهان از پشت خانه ای بیرون آمدند و به طرف سگها حمله کردند. سگها پخش و پلا شدند و رفتند. به خانه ارمشی رسیدیم.

 

سیم خاردار پوسیده ای دیوار خانه بود. کنار خانه اتاقکی بود از گل و نی که به شکل دکانهای روستایی بود. و خانه، خانه ای محقر و یک طبقه که از بیرون به نظر می رسید یکی دو اتاق بیشتر نداشته باشد. پلکانی کوتاه زمین و ایوان را به هم وصل می کرد. حاجی مراد موتور را خاموش کرد. نوجوانی در اتاقی را به روی ایوان باز کرد و جلو آمد. لاغر بود با اندامی کشیده، مویی کوتاه و رنگی سفید و پریده و چشمانی که با تعجب به ما خیره شدند.

 

لبخندی زدم و گفتم: «سلام

 

به آرامی جواب سلامم را داد. حاجی مراد رو به او پرسید: «رجب محمد تویی؟

 

         آره.

 

         رجب محمد! این آقا کارت داره.

 

رجب محمد که همچنان متحیر و خیره خیره مرا نگاه می کرد گفت: « بفرما، بیا خانه

 

گفتم: « سلامت باشی

 

و از موتور پایین آمدم تا وارد خانه شویم. حاجی مراد گفت:« تو برو کارتو انجام بده، من کار کوچکی دارم. الان برمی گردم

 

گفتم: « باشه

 

حاجی مراد موتور را روشن کرد و رفت و من همراه رجب وارد اتاق شدم. نمدی رنگ پریده و فرسوده کف خانه را پوشانده بود. قبل از هر چیز با او به خوبی حال و احوالپرسی کردم و بعد کناری نشستم. دو پسر بچه هم وارد اتاق شدند و دم در نشستند.  فهمیدم که بچه های همسایه هستند و آمده اند ببینند که من چه می گویم. رجب محمد هم کنار من نشست. از نگاه کنجکاوش فهمیدم که منتظر صحبت من است. من هم در این فکر بودم که از کجا شروع کنم. بالاخره پرسیدم: « از مدرسه که آمدی یعقوب را دیدی یا نه؟»

 

         آره.

 

         از من حرفی نزد؟

 

         چرا.

 

         منو می شناسی؟

 

         نه.

 

لبخندی زدم و به شوخی گفتم: «معلومه که نمی شناسی

 

لبخندی زد. گفتم: « من آمدم در مورد بی بی خدیجه با تو حرف بزنم، یادت هست برای رادیو قصه می فرستاد؟»

 

         آره همیشه می فرستادم.

 

         تو رادیو من بودم که قصه هاشو می خواندم.

 

پسرک با وجد و حیرت به من چشم دوخت.

 

         ببین ناراحت که نمی شی در موردش حرف بزنم؟

 

         نه.

 

جوابش محکم و مردانه بود.

 

 گفتم:« ببین رجب محمد! بی بی خدیجه برای رادیو قصه های خیلی خوبی می فرستاد. ما هم در رادیو می خواندیم. ما از این که چنین خواهر پر استعدادی داشتیم واقعا خوشحال بودیم. تا این که یک روز آن خبر بد را شنیدیم.

 

رجب محمد سر به زیر انداخت. باز سرش را بالا آورد و گفت:« آره من قصه هایش را می شنیدم

 

گفتم: « رجب محمد، چطور اون اتفاق افتاد؟»

 

با تشویش به چشمهایم خیره شد و گفت: « نمی دانم

 

         مگه تو برادرش نیستی، چطور نمی دانی؟»

 

سکوت کرد. پرسیدم: « از من می ترسی؟»

 

گفت: « نه…»

 

         ببین من می خواهم قصه هایش را بدهم برای چاپ. از زندگی خودش هم شرحی بنویسم. می خوام خواهرت به آرزوش برسه. اگه تو به من نگی نمی توانم این کارو بکنم

 

         من نمی دانم چطور اون اتفاق افتاد.

 

فهمیدم که رجب محمد دلش نمی خواست توضیح بدهد. ولی چرا؟ یعنی پدر و مادرش به او سفارش کرده بودند؟ اگر این طور بود پسر چرا مادرش با رادیو مصاحبه کرده بود. شاید رازی در میان بود که نمی خواستند بقیه آن را بدانند. شاید هم رجب محمد هنوز به من اعتماد نداشت. شاید هم دلش نمی خواست این حرف به گوش آن دو  پسربچه ای برسد که دم در نشسته بودند. این یکی اگر بود حل شدنی بود. رو به آن دو گفتم: « می شه شما برید بیرون

 

آنها ساکت اما با حرکاتی لجوجانه از خانه بیرون رفتند. گفتم: « حالا جز خدا کسی حرفهای ما را نمی شنود. منو مثل برادرت بدان. مطمئن باش که هیچ ضرری بهتان نمی رسه. نکنه خیال می کنی من پلیسم. می بینی که لباسم پلیسی نیست. اصلا به قیافه ام نمی خوره

 

لبخندی زد و گفت: « نه…»

 

زود پرسیدم: « بی بی خدیجه به قصه نویسی خیلی علاقه داشت مگه نه؟»

 

         آره.

 

         مادرت در مصاحبه با رادیو گفته بود که پدرت از قصه نوشتنش ناراحت می شد، درسته؟»

 

         آره کمی ناراحت می شد.

 

         کتکش نمی زد؟

 

         نه اصلا.

 

         راستش را بگو. من با پدرت و هیچ کس دیگه کاری ندارم. فقط می خوام بدونم.

 

         نه به خدا کتک نمی زد.

 

         قصه هایش را پاره نمی کرد؟

 

         نه… پدرم و حتی همسایه ها سرزنشش می کردن. ولی نمی زدنش.

 

         مادرت که با رادیو مصاحبه کرده گفته بود چون جلوی قصه نوشتنش را می گرفتن خودکشی کرده، مگه درست نگفته؟

 

         نه حتما اشتباهی گفته.

 

         راستش را بگو، من خودم هم یه وقتی هم سن و سال تو که بودم زیاد قصه می نوشتم و به درسم نمی رسیدم و پدرم بعضی وقتها قصه ها را از دستم می گرفت.

 

         نه اصلا! آخه اون موقع پدرم توی «کومه» خوابیده بود.

 

         چرا کومه؟

 

         سکوت کرد و جوابی نداد. پرسیدم: «ها؟»

 

آرام و آهسته گفت:« پدرم هر سال حدود هفت ماه حالش خراب می شه و توی کومه زنجیر به پاش می بندن و می خواباننش

 

         هفت ماه از هر سال؟

 

         آره هر سال.

 

         الان حالش چطوره؟

 

چشمهایش برای اولین بار برق شادی گرفت و گفت: « این روزها حال پدرم خوبه. هر سال چهار پنج ماه حالش خوب می شه، پدرم آدم خوبیه. الان هم با مادرم رفته به یک روستای دیگه

 

پرسیدم:« از کی تا حالا حال پدرت اینجوریه

 

گفت:« نمی دانم از خیلی وقت پیش

 

         ببینم وقتی مریض می شه، کاملا کنترلشو از دست می ده یا نه؟

 

         آره همه اش به این و آن ناسزا می گه و هیچ کس را نمی شناسه و کارهای غیر معمولی می کنه. اون وقت عمویم و همسایه ها می گیرنش و به زور تو کومه می خوابانن و به زنجیر می بندنش تا وقتی که به خودش بیاد.

 

پرسیدم:« خدیجه به خاطر بیماری پدرت اون کارو نکرده؟»

 

         نه!

 

         پس چی؟

 

         سکوت کرد. سوال دیگری به میان کشیدم:

 

« برادر بزرگتر از خودت که نداری؟»

 

         نه.

 

         پس مواقعی که پدرت مریضه کی خرجی می ده؟

 

گفت:« دکان داریم

 

بعد با لحن جدی ادامه داد:« ما فقیر نیستیم. اگر احیتاجی داشته باشیم عمو و دایی ام هم هستن

 

         کلاس چندی؟

 

         سوم راهنمایی.

 

         آفرین، آفرین کجا درس می خوانی؟

 

         روستای سلطانعلی، به اینجا نزدیکه.

 

         شاگرد چندمی؟

 

         چهره اش باز شد و گفت:« دوم

 

         آفرین…آفرین. پس راحت می تونی رشته علوم تجربی رو انتخاب کنی و درس بخوانی و دکتر بشی.

 

لبخندی زد. پرسیدم: « بی بی خدیجه کلاس چندم بود؟»

 

         تا کلاس پنجم درس خواند، بعد مدرسه را ترک کرد.

 

         خودش ترک کرد؟

 

در جواب ماند. پرسیدم:« پدرت بیرون آوردش؟»

 

         آره.

 

         اون وقت بی بی خدیجه ناراحت نشد؟

 

         چرا.

 

         گریه نکرد؟

 

         خیلی.

 

         کِی بیرونش کرد؟

 

         ما تا سه سال پیش گنبد می نشستیم، پدرم اونو تو گنبد بیرون آورد.

 

         چرا؟

 

         می گفت یه دختر همین که پنج کلاس سواد داشته باشه کافیه.

 

         حالا چر ا به این روستا آمدین؟

 

         پدرم اصلش مال همین روستاست، پدر بزرگم  و مادربزرگم هم اینجا خانه داشتن.، عموهام هم اینجا هستن. ما که بچه بودیم پدرم خانواده مان را برده گنبد، تا این که حدود سه سال پیش باز برگشتیم.

 

         پس با این حساب، خدیجه بعد از این که مدرسه را ترک کرده بود و آمده بودین روستا، قصه نوشتن را شروع کرده بود؟

 

         آره اون دختر زرنگی بود. هر جا که بود دوست داشت مطالعه کنه، قصه زیاد می نوشت. تا ساعت دوازده شب تو خانه می نشست و کتاب می خواند، چه درسی و چه غیر درسی. خیلی هم نمازخوان بود.

 

         دلت که می خواد در مورد زندگیش نوشته بشه نه؟

 

         آره.

 

         پس چرا به من درست نمی گی چه اتفاقی افتاده؟

 

لبخندی زد و رنگ رویش پرید. گفتم:« خواهش می کنم منو مثل برادرت بدان. هر چی هست بگو

 

قیافه اش جدی و مردانه شد و گفت:« اون تنها به خاطر درس و قصه خودشو آتش نزد

 

         پس چه مسئله دیگه ای بو د؟

 

         راستش خدیجه همیشه به خاطر اخراج شدنش از مدرسه و از این که موقع قصه نوشتن سرزنش می شد ناراحتی داشت، تا این که یک سال پیش

 

مکث کرد. گفتم: «خب، بگو بگو

 

         آره چند نفر از شهر آمدن، گفتن می خوایم تو روستاتون خانه بهداشت درست کنیم. دو نفر پسر می خواهیم دو تا دختر. خدیجه هم امتحان داد و قبول شد. قرار شد با یکی از دوستانش بروند شهر مینودشت و دوره ببینند.

 

         خب؟

 

          آن وقت  پدرم توی کومه خوابیده بود. مادرم به خدیجه گفت بهتره بری با دایی ات مصلحت کنی. خدیجه رفت تا از دایی ام اجازه بگیرد. دایی ام به او اجازه نداده بود و گفته بود که برای یه دختر عیبه که بره یه شهر دیگه و تنها درس بخونه، خدیجه اون روز به خانه آمد و خیلی گریه کرد و خیلی اشک ریخت. هی می گفت من دلم می خواد درس بخونم و تحصیلکرده بشم. منو از مدرسه بیرون کردید که هیچ، حالا هم نمی ذارید خانه بهداشت برم. مادرم دلداریش می داد ولی فایده ای نداشت. شب و روز گریه می کرد. شبها صدایش را می شنیدم که گریه می کرد و می خوابید، به مادرم می گفت:« اگر نگذارید به خانه بهداشت بروم خودم را می کشم. چند روزی این حرف را می زد. ولی ما فکر نمی کردیم که دست به این کار بزند. یک هفته بعد من و یعقوب به مدرسه رفته بودیم. در بندرترکمن یکی از قوم و خویشهای مادرم فوت کرده بود. مادرم آنجا رفته بود. پدرم هم به زنجیر بسته شده توی کومه خوابیده بود. خدیجه تنها توی خانه مانده بود. دختر عمویم به نزدش آمده بود. اما خدیجه به دختر عمویم گفته بود که برود خانه شان و لباسهای کثیف انباشته را بشوید و او رفته بود. خدیجه هم نفت به روی خودش ریخته خودش را به آتش کشیده بود.

 

          کسی متوجه این کارش نشده؟ کسی به کمکش نیامده بود؟

 

          نه، بعد از این که کاملا سوخته بود همسایه ها متوجه شده او را به دکتر برده بودند. دایی ام در گنبد اونو به بیمارستان گنبد و بعد به بیمارستان شهرستان گرگان برده بود و از آنجا به بیمارستان ساری منتقلش کرده بودند. بی بی خدیجه دو هفته آنجا خوابید. در آن مدت به ما اجازه ورود به اتاق خدیجه را نمی دادند. بی بی خدیجه بدجوری سوخته بود و مثل این که به زور حرف می زد. مادرم و من و یعقوب تو این مدت خیلی گریه کردیم. من خیلی دلم می خواست ببینمش، دلم خیلی برایش تنگ شده بود. ولی نتوانستم ببینمش و مرد.

 

رجب محمد چهره اش برافروخته شد.  لحظه ای سکوت کرد. من هم سوزش عجیبی را در قلبم حس کردم اما سعی کردم که ناراحتی ام را به رجب محمد بروز ندهم که روحیه او را خراب نکنم. با سکوت در خود فرو رفتم. به زندگی بی بی خدیجه فکر کردم. او از همان کودکی با غم و غصه ها بزرگ شده بود. پدرش را می دید که هفت ماه از سال حالت طبیعی اش را از دست می داد، داد و فریاد می کرد، او را می گرفتند و به زنجیر می کردند و مدتها در کومه نگهش می داشتند. بی بی خدیجه ماهها را در انتظار خوب شدن حال پدر می گذراند.

 

با صدای رجب محمد به خود آمدم:« الان بیشتراز نه ماه از مرگ خدیجه گذشته، ولی هنوز هم خبری از خانه بهداشت نشده

 

رجب محمد با لحنی غم انگیز این کلمات را بیان کرد و بعد به من خیره ماند. انگار منتظر بود که باز هم چیزی بگویم. اما من ساکت و مبهوت مانده بودم. فکر می کردم که کاش بی بی خدیجه قبل از آنکه آن تصمیم را بگیرد می آمد و مشکلاتش را با ما و دیگران د رمیان می گذاشت. شاید این جوری دیگران می توانستند کمکش کنند و فکر می کردم که آیا مشکل بی بی خدیجه با آن عمل شوم حل شد؟  واقعا مرگ او جز آنکه باعث نابودی خود و عزا و ماتم دیگران شود چه فایده دیگری داشت؟..

 

          یک سوال دیگه ازت دارم.

 

          چیه؟

 

          دایی ات بعد از اون اتفاق چه حالی داشت؟

 

          دایی ام هم نمی دانست که چنین اتفاقی می افته والا مانع خدیجه نمی شد.

 

و با صدایی که برای اولین بار می لرزید اضافه کرد:«حالا اون هم پیشمانه ولی چه فایده. خدیجه رفت

 

سر به زیر انداخت و قطره اشکی ریخت.

 

گفتم:« بسیار خوب… خیلی ناراحتت کردم. منو ببخش

 

          نه، چیزی نیست.

 

وقت رفتن بود. می خواستم خداحافظی کنم. رجب محمد می خواست قبل از رفتن کتابهایی را که در کمد دارد ببینم. رفتم ودیدم. چند «کیهان بچه ها» ی قدیمی و چند کتاب بزرگسالان از جمله بوستان سعدی را داشت. همان موقع صدای بوق موتور حاجی مراد شنیده شد. از خانه بیرون آمدیم. یعقوب را روی ایوان خانه دیدم که وارد اتاق نشده بود تا مزاحم ما نشود. با او و رجب محمد خداحافظی گرمی کردم. دو برادر با نگاههایشان بدرقه ام کردند. برای آخرین بار دستی به هم تکان دادیم. موتور باز از راههای گلی و پیچ در پیچ و از میان سگهای روستا گذشت. حس عجیبی پیدا کرده بودم، حس دلتنگی شدید، زندگی خدیجه فیلم وار از جلوی چشمم می گذشت. بی اختیار  قطره اشکی از چشمم بیرون زد. گرد و غباری که از زیر چرخ موتور بر می خاست اشکم را در بر گرفت.

 

حاجی مراد تا حالا خیلی محبت کرده بود. باز معرفتش گل کرد و گفت:« تا گنبد می رسانمت

منبع :  پلی بین من و شما – دکتر دیه جی

دسته‌بندی شده در: آخـریـن مـطـالـب پـزشـکی, خواندنـیـها از شـهرسـتانهـا

One Response

  1. maryam می‌گه:

    خیلی غم انگیز بود ! ایران پر است از بی بی خدیجه ها ، امیدوارم که دبگر از این پیشامدهای تلخ و ناگوار براب جوانان مملکتمان این استعدادهای درخشان پیش نیاید و
    موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

RSS پزشکی

بخشهای تخصصی

RSS تیتر اخبار جدید پزشکی

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

آرشیو

آمار سایت

  • 2,592,029 hits
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: